جملات عاشقانه

 
سهراب سپهری
نویسنده : morvarid ghattan - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
 

دود می خیزد زخلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

بادرون سوخته دارم سخن

کی به پایان میرسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خویش را از ساحل افکندم در اب

لیک از ژرفای دریا بی خبر

 

برتن دیوار ها طرح شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید

چشم میدوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید

 

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام

گرچه میسوزم از این اتش به جان

لیک بر این سوختن دل بسته ام

 

تیرگی پا میکشد از بام ها

صبح میخندد به راه شهر من

دود میخیزد هنوز از خلوتم

بادرون سوخته دارم سخن.