شرم...


آنقدر پیش این و آن از خوبــــــــی هایش گفتم که وقتی سراغش را می گیرند شرم دارم بگویم تنهایــــــــم گذاشت!!!

/ 7 نظر / 33 بازدید
Farzaneh. Gh

پاكت نامه ات را خالي بفرست كلمات احساست را محدود ميكند

Farzaneh. Gh

دلت پرها!!!!!!!!!!!!!!! مرواريد اينجوري پيش بري تموم ميشي عزيزم

بهنام

تقصیر ه تو نیست. سالهاست کسی مرا نمیفهمد. پیچیده نیستم... مرا پیچیده اند

farzaneh gh

و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار درنامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نویسنده شان باشند پروانه ها آخ تصور کن آن ها در اندیشه چیزی مبهم که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند یادم می آید روزگاری ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم عشق را چگونه می شود نوشت در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند من تو را او را کسی را دوست می دارم

Farzaneh. Gh

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود! عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق چگونه می‌شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟ عشق، تن به فراموشی نمی‌سپارد، مگر یک بار برای همیشه. جام بلور، تنها یک بار می‌شکند می‌توان شکسته‌اش را، تکه‌هایش را، نگه داشت اما شکسته‌های جام ،آن تکه‌های تیز برنده، دیگر جام نیست احتیاط باید کرد همه چیز کهنه می‌شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز بهانه‌ها، جای حس عاشقانه را خوب می‌گیرند. نويسندش نادر ابراهيمي